|
احساس کسی را دارم که انگار گلویش را گرفته باشی و نگذاری نفس بکشد و تلاش کند برای ماندن اما نتواند
احساس کسی را دارم که هرچه می گوید نمی فهمند و متهمش می کنند به نادانی
احساس کسی را دارم که دلش یک دنیای حرف است اما نمیتواند بزند چون گوشی شنوایی آن نیست
احساس خوبی ندارم.... در میان کسانی مانده ام که نه می فهمم که چه میگویند و نه می فهمند که چه می گویم
این احساس عدم درک دارد مرا دیوانه میکند گاهی وقتها دلم یه خواهر بزرگتر میخواد، یک حامی یک پشتیبان اما خودم خواهر بزرگم و این یعنی خودم باید حامی و پشتیبان خودم باشم
خسته شدم، از هم نشینی با کسانی که درک درستی از زندگی ندارند و زنانی که خود را متهم به زیستن در شرایط سخت میکنند.
راستش را بخواهی این روزها خیلی خسته ام دیگر حوصله درد و دل با خدا را هم ندارم....فکر کن تو خودت اگر جای خدا بودی خسته نمیشدی هر روز همان جملات و همان خواسته را بشنوی که روز قبل هم شنیده ای و تازه سکوت هم کرده باشی راستش گاهی اوقات معنی این همه سکوت خدا را نمی فهمم ، راستی خدا.... فکر نمیکنی گاهی اوقات اگر حرف بزنی ما هم می فهمیم کجای این گرد گردون ایستاده ایم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عزیزی میگفت تنها بودن را در بودن در جمعی که تعلق خاطری بهشان ندارم ترجیح میدهم راستش آن زمان احساس میکردم که یک آدم چقدر باید منزوی باشد که بتواند از جمع بگریزد الان که فکر میکنم می بینم کار او درست بود ما که یک عمر در جمعی نشستیم و نقش بازی کردیم چه سودی بردیم.....
دلم احساس گرم آرامش میخواهد......
س.و
خدایا کمک
|